|
ديشب خوابش را ديدم، من هراسان ميدويدم، نفسم بند آمد، نميدانم كجا، شايد شلمچه، هويزه، خرمشهر، يا حتي حلبچه بود. همه بچهها خيلي جلوتر از من حركت ميكردند. ميترسيدمف در خط مقدم قرار داشتم. فرياد زدم:«خدايا كمكم كن». در همين لحظه سيد مرتضي صدايم زد. دور بود. به طرفش دويدم. دوباره صدايش در بيابان پيچيد:«مواظب آن مين باش». آهسته از كنار مين رد شدم، گفتم:«سيد مرتضي جان! مين را چه كار كنيم؟ اگر كسي بيايد؟ گفت:«كاري نداشته باش كس ديگري نيست».
هر دو دويديم، نميدانم كجا بود؟ شلمچه، هويزه، فكه، ... فقط ميدويديم، بدون اينكه خسته شويم.
ما و ليلي همسفر بوديم، اندر راه عشق
او به مطلبها رسيد، ما هنوز آوارهايم.
منبع : كتاب هسفرخورشيد
|