|
روزي كه به پاكستان رسيديم سيد عجيب دلشاد بود، يك روز به كنار مزار عارف حسيني رفتيم. آقا مرتضي نشست، كنارمزار و براي ساعتي گريه كرد معاون شهيد عارف حسيني آنجا بود. با چشماني شگفتزده به او نگريست! با تعجب پرسيد:«شما قبلاً ايشان را ديده بوديد» سيد مرتضي اشكهايش را پاك كرد و از كنار مزار برخاست و گفت:«خير، من قبلاً ايشان را نديده بودم»
مرتضي تمام شهدا را ميشناخت، خون همه آنها در رگهاي او ميجوشيد. چهره هر شهيدي را كه ميديد ميگفت:«فكر كنم روزي من او را ديدهام اما همه آنان را مرتضي به چشم يقين ديده بود. شب هاي سيد شبهاي نجوا با شهيدان بود»
منبع : كتاب همسفر خورشيد
|