> ردپای ایثار > راز چشمان سيد مرتضي


 

راز چشمان سيد مرتضي


مرتضي دلخسته بود. اين اواخر خنده‌هاي هميشگي‌اش را نداشت، در سال‌هاي بعد از انقلاب جز پس از رحلت حضرت امام (ره) هرگز او را اينچنين در پيله تنهايي و اندوه نديده بودم، ما به حسب گمگشتگي در عادات عالم ظاهر، او را كه اهل عادت نبود نشناختيم، خوديتهاي ما حجاب‌هايي بودند كه «بي‌خودي او را از چشمانمان پنهان مي‌كردند، ما ضعف‌هاي خود را در آينه وجود او به تماشا نشستيم و زبان به ملامت او گشوديم»
عافيت طلبان توهمات خويش را متظاهر در وجود كسي تشخيص دادند كه نه فقط در روزگار جنگ فرزند جبهه بود كه در اين روزگار هم كه از ارزش‌هاي جنگ جز خاطره‌اي گنگ نماند،‌ «روايت فتح» مي‌ساخت.
و واي بر ما اگر با اين شتاب به چنبره عقل‌هاي عادت‌زده خود گرفتار آييم و بار ديگر به بهانه آشنايي با او،‌ از خود بگوئيم و به بهانه بيان رنج او،‌ درد خود را بازگوئيم.

منبع : راز خون
 


 

مطلب قبلي

مطلب بعدي