> ردپای ایثار > برهوت


 

برهوت


سعيد با عجله وراد سالن شد، گله‌مند بود فيلم خنجر و شقايق(1) را مي‌خواست، قرار شد به منزل حاجي برويم، مقابل در، كه رسيديم،‌ سعيد پشت ما پنهان شد، سجاد در را باز كرد، حاجي با نگاهي خندان به كوچه آمد، سعيد فيلم‌ها را خواست، سيد پس از چند لحظه سكوت گفت:«سعيد جان! فعلاً تنها نسخه فيلم‌ها دست من است.
من اكثر شب‌ها آنها را در جايي نمايش مي‌دهم، اگر فيلم‌ها را امشب به شما بدهم بايد بيست و چهار ساعت بعد برگرداني». با عهد و ميثاق شديد فيلم را به قاسمي داد، با شوخي گفتم:«آقا مرتضي نگفتي! فيلم‌ها را براي چه كسي نمايش مي‌دهي».
حاجي نگاهش را به زمين دوخت و با خنده گفت:«بيشتر شب‌ها آنها را در پايگا‌هاي بسيج محلات نشان مي‌دهم،‌ امشب عذر آنها را مي‌خواهم،‌اما آقا سعيد فردا شب حتماً با فيلم‌ها بيا».
آويني جوانان را از دريچه دوربين به معركه عشق مي‌كشاند؛ آنگاه آنها را در برهوت رها مي‌كرد؛ تا خود چاره اين زخم بي‌هنگام را بيابند.

1- اين فيلم در مورد بوسني است.

منبع : كتاب همسفر خورشيد
 


 

مطلب قبلي

مطلب بعدي