> ردپای ایثار > گل سرخ


 

گل سرخ


مرتضي چون گلي سرخ ميان بچه هاي روايت مي درخشيد، همه از تلألو وجود او جان مي گرفتند، اميد حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود تمام غصه هاي سالهاي جنگ و شهادت دوستان بر روي دو پايش ايستاده بود. اما هنوز در سر سودايي داشت، ‌دلش نمي خواست مردم اسطوره هاي ايمان را به فراموشي بسپارند.
«روايت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند كه آن روح و نواي قبلي در فيلمها نيست.
كار «روايت» پس از جنگ سخت تر شده بود،‌ حاجي با عصبانيت به بچه ها گفت:« شما را به خدا در مورد من هر فكري مي خواهيد بكنيد اما در مورد اين يكي ديگر قضاوت نكنيد، روايت فتح اصلا از من نيست، از يك جاي ديگر است.
مشكل ما اين است كه مقدار فيلم هايي كه در دسترس داريم، محدود است و براي اجراي امر آقا مجبوريم براي زنده نگهداشتن و استمرار روايت فتح،‌ آن را كمي طولاني تر كنيم،‌ چون در حال حاضر دستمان به فيلمهاي جنگ در آرشيو صدا و سيما نمي رسد.

منبع : كتاب همسفر خورشيد
 


 

مطلب قبلي

مطلب بعدي