|
در عمليات كربلاي پنج، سيد مرتضي مسئول اكيپ بود.
از آسمان آتش مي باريد. از شدت سرما بدنمان مي لرزيد. آويني گفت :« بايد به جاده فاطمه الزهرا (س) كه زير آتش عراقيهاست، برويم.»
مدتي بعد «مرادي نسب»، «والايي» و «عباسي» هر سه نفر از جاده باز گشتند. از سر و صدا چشمانم را باز كردم؛ اما دوباره بي هوش افتادم.
يك ساعت بعد بيدار شدم، مرتضي بيرون سنگر نماز شب مي خواند،
با خودم گفتم : « اين مرد خستگي ندارد»
براي نماز صبح همه بچه ها را بيدار كرد، بعد از اقامه نماز دوباره به خط رفتيم.
حاجي فقط تا رسيدن به خط خوابيد. در خط مقدم شجاعانه مي دويد،
اصلا لزومي نداشت كارگردان آنجا باشد، مسئوليتهايي كه در شهر داشت بايد مانع حضور او در جبهه مي شد،
ترس و خستگي در قاموس مرتضي راه نداشت،
او در جبهه به دنبال چيز ديگري بود.
«مرواريد گم شده يقين كه سخت پيدا مي شد.»
منبع : كتاب هسفر خورشيد
|