> ردپای ایثار > در حضور غربت ياران


 

در حضور غربت ياران


سيد دل پرخوني داشت، همراهانش با صداي «يارب»‌هاي او در نيمه‌شب آشنا بودند. پاسي از شب كه مي‌گذشت، در انتظار صداي ناله‌هاي آويني چشمانشان را باز مي‌كردند مرتضي مرثيه‌سرا بود، دلي عاشورايي داشت قصه وصال، روح بي‌تابش را عاشق مي‌ساخت. يكبار در دوكوهه به او گفتم: شهيد داوود يكبار در زمين خيس پادگان به زمين افتاد و گريه كرد وقتي علت گريه‌اش را پرسيدم، پاسخ داد:«ياد عباس (ع) افتادم كه هنگام به زمين افتادن دست نداشت، حتماً‌ خيلي سخت به زمين افتاده است. با شنيدن اين سخن گريه مجال صحبت را از مرتضي گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعت‌ها به ياد غربت عباس‌بن‌علي (ع) و داوود گريست. گوئي پرده‌هاي غيب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمين صبحگاه مي‌ديد. لب به سخن گشود، داوود بايد مي‌رفت. برخاست،‌ پا برجاي گام‌هاي داوود نهاد. مرتضي مردي آسماني بود كه پاي بر خاك داشت.

منبع : كتاب هسفر خورشيد
 


 

مطلب قبلي

مطلب بعدي