|
سيد مرتضي آويني آنچنان بود كه مينمود و آنچنان مينمود كه بود، با همه صداقت و صراحتش، با همه گرما و خلوصش و خلوص و خلوص...
آخر مگر ميشود در اين وانفسا اين همه خالص بود، اين همه ناب، اين همه صيقل يافته، اين همه شفاف، پاك و زلال؟ آن قدر زلال كه در نيني چشمهايش تا ته ته دلش را ميديدي و البته آن كرانه كوچكي از درياي دلش را كه تو ميفهميدي، كه معشوقه، به قد همت عاشق باشد، و من هرگز آنقدر شفاف نبودم كه بتوانم همه بيكرانگي درياي دلش را ببينم، بعضي ها بزرگند و نه اينكه فقط در ذهنهاي حقير بزرگ باشند، و سيد مرتضي آويني آن كيمياي كميابي بود كه به راستي بزرگ بود، گرم و مؤمنانه حرف ميزد، و چه وسيع بود و دريادل، ميتوانستي سرسختانه مخالفش باشي اما ذرهاي از برق نجيبانه نگاهش كم نشود، برق نجيبانه و صادقانهاي كه نميتوانستي مجذوبش نشوي، اگر رشته كلام ميرفت، كه ذرهاي فقط ذرهاي به غيبت و بدگوئي آلوده شوي، سكوت ميكرد لبخند ميزد حرف ديگري را پيش ميكشيد، و چه انباشتي بود از حرفها و سخنها و انديشهها. و همه حرفهايش از كفر نوميدي و ناروشنايي بري بود، در سخنانش روشنايي و روشنبيني موج ميزد و چه انباشتي بود از آمال و آرزوها و در همه آرزوها، ردپاي حتي كمرنگ از من خودش پيدا نبود و هرچه بود براي ديگران بود، براي مردم، براي سينما، براي هنر، براي حقيقت و زيبايي و براي عشق خدا.
عارفي وارسته و نجيب بود و بينيازي و وارستگي و نجابت متاعي نيست كه بر سر هر بازار بفروشند، اين گوهرها به صد خون دل از كان وجود برميآيد و كان وجود او سرشار از گوهر بود، گنج بود.
داغ پرپر شدن وجود نازنين او....!
منبع :
كتاب مرتضي و ما
|