|
سيد! خدا سنگيني داغت را بر دلهامان سبك كند، خدا به زانوان رمق كشيدهمان تاب كشيدن شانههاي افتاده از غمت را عنايت كند. خدا سينههامان را از درد فراق تو شفا دهد. سيد! دلت آمد كه اين همه دل مشتاق را بسوزاني...
اين سرشك اندوه نيست كه بر چهره مينشيند. اين تاول دل است كه به رخسار ميآيد. اين خون جگر است كه از ديده فرو ميريزد. آقا مرتضي بازمانده از كاروان نبود، علمدار آن بود، كاروان راحلان كوي دوست، نه از حركت باز ميماند و نه پايانيافتني است. مگر جز اين است كه راوي، خود بايد در صحنه حاضر باشد، تا روايتگري صادق باشد و مگر سيدمرتضي راوي فتح نبود، نه! او هرگز از كاروان جدا نشد. كاروانسالار، وظيفهاي ديگر بر دوشش نهاده و پرچمي ديگر به دستان پرتوانش سپرده بود، سيد مرتضي بايد ميماند تا حديث كاروان را حتي آن زمان كه بسياري از چشمهاي خوابآلوده ديگر حضور آن را درك نميكردند، بازگو كند. او كاتب «سوره» عشق و امانت دار ايثار بود و ميبايست اين امانت را به سلامت به سرمنزل مقصود برساند. سيد مرتضي پيامدار قافله زائران حريمي بود كه تشنگان خويش را با زلال معرفت سيراب ميسازد. او پيك كربلا بود، بسيجي عاشق كربلاست و تو مپندار كربلا شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نامها او عشق بچههاي بسيجي بود. دلش براي آنان كه زودتر به بزم وصال بار يافته بودند و بيش از همه براي مراد و پيرش روحالله (ره) خيلي تنگ شده بود. سيد مرتضي ديگر نميخواست بماند و نبايد هم ميماند او اهل اين دنيا نبود آنگونه زندگي ميكرد كه گويي بر روي زمين راه نمي رود! و شايد هنرش آن بود كه توانست هنر را با حكمت مقايسه در هم بياميزد. او ساكن شهر ولايت بود، و هنر را براي ولايت ميخواست يك لحظه در انجام رسالت بزرگ خويش درنگ نكرد، يكبار هم پايش نلغزيد و طرفةالعيني ترديد به دل راه نداد. آقا مرتضي يك موج بود به بلنداي كرامت انسان روايتي بود به عظمت فتح و آيهاي بود از سوره فجر سيد مرتضي كلمه طيبه بود. والله يصعد الكلم الطيب....
سيد! تحمل داغي چنين، سينهاي به فراخي افق ميخواهد خدا صبرمان دهد.
منبع :
مجله سوره
|