> سخنی با سید مرتضی


همراهان مهربان سایت شهید آوینی

به دلیل استفاده ناصحیح برخی از کاربران ،مطالب درج شده توسط شما

با کمی تاخیر روی سایت قرار می گیرد.


قبلي 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدي


نام  و نام خانوادگی :زهرا
 شهر :مشهدالرضا
پست الکترونیک :
2***
تاریخ درج مطلب :15/6/1389

 

سلام خواهرم سميه ممنونم!

حتما خبر نداري ازدواج كردم؟!

منم التماس دعا دارم بخصوص براي من و همسرم و مادري كه الان دوسش دارم!

 


نام  و نام خانوادگی :سميه
 شهر :
پست الکترونیک :
2***
تاریخ درج مطلب :15/6/1389

 

راستي خواهر گلم زهرا جان

از پارسال ديگه سعادت  نداشتم يه سر به باغ آقا سيد مرتض بزنم. الان ه اومدم و متوجه شدم كه مادرتون به رحمت خدا رفتن خيلي ناراحت شدم . تسليت ميگم عزيزم. انشاا... روح پاك مادرتون در جوار حضرت زهرا (س)  آرامش داشته باشند كه مطمئن هستم همينطوره.

منو از دعاي خيرتون فراموش نكنيد/

 


نام  و نام خانوادگی :سميه
 شهر :
پست الکترونیک :
2***
تاریخ درج مطلب :15/6/1389

 

سلام به همه عزيزان باغ آقاسيدمرتضي

منو يادتون مياد؟ پارسال توفيق داشتم يه مدت با شما باشم . نمي دونم چي شد كه اين توفيق ازم گرفته شد .برام دعا كنيد .

 


نام  و نام خانوادگی :زهــــــــرا
 شهر :مشهدالرضا
پست الکترونیک :
2***
تاریخ درج مطلب :15/6/1389

 

سلام به سيد مرتضي عزيزِِدل باغ شهادتمون!

سلام به اهالي سبز!قبول باشه!

سلام مادر گراميم محمدي ممنون كه به وبلاگم سرزديد!

 من براي همه دعا ميكنم ولي براي كساني كه مشكلاتشون و مي دونم خصوصي تر حتي روز ي كه در حرم هستم تماس مگيرم يا پيام ميدم تا سيم  دلشون و بهتر وصل كنه!!

وقتي فهميدم شما بيمار هستيد و حرف از مردن زديد!

به خدايي كه من و شما رو خلق كرد ياد مادر بيمارم افتادم كه ساعتها كنارش بودم شاهد اشكهايي بودم كه نفهميدم علتش چي بود

من بودم! آرزوهايش بود! عمري كه ازش گذشت با سختي و مشقت بدون هيچ آسايشي

وقتي مي خواست راحت زندگي كنه ديابت اومد سراغش و كارش دائم اين بود يا دفترچه عوض كنه يا ديابت كنترل كنه و دائم درمانگاه و دكتر...

چيزي به سالگردش نمونده خيلي سخته از دست دادن مادر اونايي كه مادر داريد اين نعمت عظيم و فقط در اين لحظات قدر بدونيد چون كسي نميتونه مرگ عزيزش و به تأخير بندازه!

مبادا لحظه اي كه مي توني كنارش باشي بهانه كار و بچه ها و همسر و بياري به اولين نداي دلت كه پيش مادر باش يا ديدنش برو جواب بده اجازه نده اين آرزو بشه برات كه كاش رفته بودم كاش اين كار انجام ميدادم و اون كار و براي بعد...

و هزار اما و شايد ديگه

از خواهرم ياس به خاطر دعاهاتون توي اون مراسمات ممنونم!

خواهرم زهرا* زيارت مولاي ما شيعيان قبول خواهرم منتظرم كه برگردي

خواهر كوچكم فائزه اخلاق بد من و به دل نگير!اگه مثل قبل برات زنگ نمي زنم و پيام نمي دم!

و اما مريم گلم از خوزستان و مامان خوبم(؟) خيلي التماس دعا

همه شما بزرگواران التماس دعا

 

 


نام  و نام خانوادگی :شهاب
 شهر :اميد به رحمت خدا
پست الکترونیک :
2***
تاریخ درج مطلب :14/6/1389

 

.:: اَللهُمَّ رَبَّ شَهرِ رَمَضان ::.



امام صادق عليه السّلام:

اَرج الله رَجاءَ لايجرّئك عَلي مَعصيتِه و

خَِفِّ اللهَ خوفاً لا يؤيسُك مِن رَحمته؛

به خداوند اميدوار باش،

اميدي كه تو را بر انجام معصيتش جرات نبخشد

واز خداوند بيم داشته باش بيمي كه توراازرحمتش نااميد نگرداند.

(جهادالنفس،ح109)



... وتو اي ماه مهربان! به كجا چنين شتابان؟! ...

...اي ساربان آهسته ران كآرام جانم مي رود...

*برادر عزيزم هاني گرامي سلام و خير مقدم.

ان شاء الله در راه مستقيم همواره ثابت قدم باشيد.

*خواهر گرانقدرسركارخانم محمّدي ازشهرزيبايي ها سلام و درود وخداقوّت

خيلي به هم ريختم وقتي خوندم كه اون بيماري رو داريد.

باتمام روسياهيم ازدرگاه خداوندعزّوجلّ سلامتي كامل وعاجل براتون
مسئلت مي كنم.


*خواهر گرامي سركار خانم زهره سلطاني ازنروژ،سلام و درود وخيرمقدم.

حديث بالاازامام صادق(ع) رويه باربخونيد فكر مي كنم داروي دردهمه ي

ما در اين حديث باشه.
 
 .* اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم  *.


 


نام  و نام خانوادگی :محمدي
 شهر :شهرزيبايي ها
پست الکترونیک :
2***
تاریخ درج مطلب :14/6/1389

 

مي روم تا خود صبح

      تا خدا

          تا خورشيد

            تا طلوع يك نور

                 تا  ملائك

                     تكبير

آقا نظري

يك گذري بر ما كن

بيا مولا كه شيعه سخت در رنج است و دلتنگ

فقط روي تو مارا گنج در گنج است و مرهم

                     الهم عجل لوليك الفرج والعافيه و النصر
 


نام  و نام خانوادگی :محمدي
 شهر :شهرزيبايي ها
پست الکترونیک :
2***
تاریخ درج مطلب :14/6/1389

 

شهدا سلام

نمي دونم چه قدر از حال ما جا مونده ها از شما عاشقان خدا خبر داريد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با اين بيماري  (ام اس از نوع خفيف آن )من هر روز بيشتر از روز قبل به مرگ نزديك مي شم
درسته كه هممون بايد يه روزي بميريم اما من مي دونم از هميشه و در حالت طبيعي بيشتر به مرگ نزديكم

خدايا رضا به رضائك و توفيقا لامرك

من حالا مي فهمم كه كه باور اينكه دارم مي ميرم يعني چي
قبلا به زبان خيلي مي گفتم بميرم و ديگه خلاص . اما حالا مي فهمم مرگ كار راحتي نيست . تا به حال فقط و فقط لق لق زبان مرگو مي خواستم . اما حالا درك مي كنم مردن كا ر راحتي نيست

جناب هاني :
با عرض سلام و التماس دعا

من اين مطلبو از كتابي نوشتم و اگر اسم افراد غلط بود ، از ناحيه ي بنده نيست . ديدم مطلب خيلي زيبا و دانستنش براي دوستان مفيد و جذاب است ، اونو در اين سايت شهدا نوشتم .

انشاالله مورد رضايت خداوند قرار گرفته باشه .

تا خدا هست
       آسمان آبيست
           برف مي خندد
               سرديش عاليست
تا خدا هست
   ترس ديگر نيست
     شاپرك رنگي
         گل شكوفائيست
شهر در شاديست

به اميد اينكه  خدا هيچ وقت از زندگيهامون نره و رنگ خدايي زيبا ترين رنگ زندگيمون باشه

انشاالله

التماس دعا عاشقاي خدا و كساني كه دنبال هر چه بيشتر نزديكي به خداوندند
 


نام  و نام خانوادگی :بختياري
 شهر :بافق
پست الکترونیک :
2***
تاریخ درج مطلب :14/6/1389

 

.::ديو هفت سر::.

با نعره مجتبي تمام بچه هايي كه تو سنگِر دم كرده خواب بودند،از جا پريدند. فرمانده هاج و واج گفت:((چه شده؟))مجتبي سراسيمه و بدون توجه به كساني كه لگد ميكرد،دويد و ته سنگر چپيد زير پتو و مثل بيد شروع كرد به لرزيدن.حالا تمام بچه ها دل نگران و ترسيده، داشتند دورش جمع مي شدند .تا فرمانده بيايد دست بر شانه مجتبي بگذارد و بپرسد كه چه بلايي سرش امده،مجتبي از جا جهيد و با چشمان رميده و وحشت زده ناليد:(( اي واي،بدبخت شديم!دايناسور!اژدها...))فرمانده با حيرت به مجتبي كه سر و صورتش خيس عرق و سرخ و موهاي سرش سيخ شده بود،نيم نگاهي كرد و بعد اب دهانش را به سختي قورت داد و نگاهي به بچه هاي ديگر كرد.هواي سنگر دم كرده بود و حالا همه خيس عرق بودند.فرمانده گفت:((چي داري ميگي پسر؟اژدها كجا بود؟))مجتبي دست فرمانده را گرفت و در حالي كه كم مانده بود زير گريه بزند ناليد:((بدبخت شديم!يه قول بياباني بيرونه. يه ديو!بچه ها را بردار فرار كنيم!مطمئنم كه عراقي ها را خورده و حالا مياد سر وقت ما! فرمانده شانه هاي مجتبي را تكان داد و گفت:((اژدها و دايناسور كجا بود؟اين دري وريها چيه مي بافي.نكنه مخت عيبناك شده!)) يكي از بچه ها گفت:((افتاب زده تو كله اش و قاطي كرده!))مجتبي در حالي كه مثل بيد مي لرزيد و دندانهايش به هم مي خورد و چشمش به ورودي سنگر بود ناله كرد كه:((دروغم كجاست؟ با چشمانم ديدم.چشمهايش مثل دو كاسه خون بود و هي مي چرخيد.از پشتش هم پرد هاي استخواني مثل باله ماهي زده بود بيرون. قيافه اش مثل ديو بود!))دوباره خزيد زير پتو. تو اون گرما همه به هم نگاه ميكردند و منتظر بودند كسي حرف بزند.اخر سر فرمانده بلند شد و سلاحش رو مسلح كرد و گفت:((تقي و ياسر،با من بياييد.))هر سه اماده رفتن مي شدند  كه مجتبي سر بيرون اورد و فرياد زد:((كجا مي ريد؟ همه تان را مي خورد!))فرمانده و ياسر و تقي رفتند.بچه ها دلواپس و ترسيده، يك نگاه به مجتبي داشتند و يك نگاه به بيرون كه چه مي شود.چند دقيقه بعد صداي چند شليك بلند شد و منطقه پر از صداي شليك و انفجار شد. مجتبي نعره زد كه:((اي خدا به دادمان برس!اي خدا نذار اين هيولا ما را بخورد!))كم كم ديگران اماده مي شدند تا با ديدن ديو خونخوار فرار كنند كه از ميان گرد و غبار انفجارها،فرمانده و تقي و ياسر،سر رسيدند و شيرجه رفتند تو سنگر.اول چند سرفه كردند و گرد و غبار از سينه زدودند و بعد نگاهي به هم و به بچه ها كردند و پقي زدند زير خنده.تو دست فرمانده يه افتاب پرست سرخ و گنده بود كه از سينه اش خون مي رفت. فرمانده خنده خنده گفت:((پاشو اقا مجتبي،پاشو رزمنده شجاع! انكه تو ديدي نه اژدها بود نه ديو هفت سر؛ يك افتاب پرست بد بخت بود كه از ديدن دوربيني كه تو به چشم گرفته بودي و عراقي ها را ديد مي زدي تعجب كرده بود  و هي به دوربين نگاه كرده بود. راستش ما هم كه اول رسيديم افتاب پرست نبود . اما چند بار كه به دوربين نگاه كردم يك هو امد جلوي دوربين و منم زدم اين بيچاره را ناكار كردم. بايد پانسمانش كنيم تا خوب بشه!)) حالا خمپاره بود كه دور و بر ما منفجر مي شد،اما خنده انها صداي انفجارها را مي شكافت و به اسمان مي رفت.

 


نام  و نام خانوادگی :فاطيما
 شهر :كازرون
پست الکترونیک :
2***
تاریخ درج مطلب :13/6/1389

 

....

با اشك مي‌زنم ورق، اين فال خسته را

 فالي دوا نمي‌شود اين سرشكسته را

 خون از تمام چشم و دلم سيل مي‌شود 

 هر وقت كه وا مي‌كنم اين زخم بسته را

 اين نذر عاشقي است كه ريزم به هر قدم

 گل ها به پاي آمدنت دسته دسته را

 از بس نيامدي، غزلم پير شد ... ببين!

 رنگِ سپيد ِ روي ِ غزل‌ها نشسته را

 بايد شبي نشست غزل ِ عاشقانه چيد

 اين واژه‌هاي خالي ِ از هم گسسته را

 آقا تو را به جان غزل‌هاي منتظر

 منت گذار جاده‌ي ِ با اشكِ شسته را  ...

....

 سيد جعفر حسيني 

ببخشيد چشاي خودمم در اومد تا خوندمش با اين رنگ؛ ولي انگار مجبورم كردن بنويسمااا.اينجوري بود.

 


نام  و نام خانوادگی :هاني
 شهر :تهران
پست الکترونیک :
2***
تاریخ درج مطلب :13/6/1389

 

     من امروز اولين راهپيمايي زندگيمو اومدم و ان شاالله ازين به بعد هميشه ..... هرچند كه مردم خيلي سر صدا نكردند و با نظم نبودن ولي الان خستگي دلچسبي دارم. حاجي مر30 ازينكه يادم انداختي، منو به خودم آوردي....

چند روزه خيلي جو گيرم واسم 2آ كن فقط اين چند روز نباشه و بعدا يادم نره

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل

هر چند راه باديه چرا اگه صراط مستقيمو پيدا كنيم

 

 

 درج مطلب