> آلاچیق >به سوي نور

 

به سوي نور


الهي كدام زبان به ستايش تو رسد ؟ كدام خرد صفت تو را بر تابد ، كدام شكر با نيكوئي تو برابر آيد ، كدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد.
خدايا از ما هر كه را بيني معيوب بيني ، هر كر دار بيني همه با تقصير بيني ، با اينهمه باران رحمت تو باز نايستد و جز گل كرم نرويد ، چون با دشمن با چنان پس با دوستان چه اندازه و چه پايان .
الهي اين سوز امروز ما درد آميز است ، نه طاقت بسر بردن نه جاي گريز است ، اين چه تيغ است كه چنين تيز است ، نه جاي آرام و نه روي پرهيز است.
الهي هر كس بر چيزي است و من ندانم بر چه ام ، هميم آن است كه كي دانسته شود كه من كيم ؟
الهي اين تن كان حسرت است و دل من مايه درد و محنت ، مي نيارم گفت كاين همه چرا بهره من ، نه دست رسد مرا بر كان چاره من.
الهي بود من بر من تاوان است ، تو يك بار بود خود بر من تابان ، مصيبت من بر من گران است ، تو آب خود بر من باران .
خداوندا گناه من زير حلم تو پنهان است تو پرده عفو بر من گستران.
الهي دوستدار از زبان خاموش است ولي حالش همه زبان است ، و گر جان در سر دوستي كرد شايد ، كه دوست را به جاي جان است ، غرق شده آب نبيند كه گرفتار آن است به روز چراغ نيفروزند كه روز خود چراغ جهان است .
الهي چون با خود نگرم و كردار خود بينم گويم از من زار تر كيست ؟
بندگي تو بينم گويم از من بزرگوار تر كيست ؟
گاهي كه به طينت خود افتد نظرم
گويم كه من از هر چه در عالم بترم
چون از صفت خويشتن اندر گذرم
از عرش همي به خويشتن در نگرم
الهي گاهي به خود مي نگرم هم سوز و نياز شوم و گاهي كه به او نگرم همه راز و ناز شوم ، چون بخود نگرم گويم :
پر آب دو ديده و بس آتش جگرم
بر باد دو دستم و پر خاك سرم
جون به او نگرم گويم :
چه كند عرش كه او غاشيه من نكشد
چون به دل غاشيه حكم و قضاي تو كشم
بوي جان آيدم از لب كه حديث تو كنم
شاخ عز رويدم از دل كه بلاي تو كشم
الهي تو آني كه خود گفتي و چنانكه خود گفتي چناني ، عظيم شاني و بزرگ احساني ، عزيز سلطاني ، ديان و مهرباني ، هم نهاني و هم عياني ، ديده ها را نهاني و جان را عياني ، من سزاي تو ندانم و تو داني .
الهي آنچه بر سر ما آيد بر سر كسي نيايد ، ديده اي كه به نظاره تو آيد ، هر گز باز پس نيايد ، اصل و صال دل است و باقي زحمت آب و گل .
الهي نظر خود بر ما مدام كن و ما را بر داشته خود نام كن و به وقت رفتن بر جان ما سلام كن .
الهي نه نيستم نه هستم ، نه بريدم نه پيوستم ، نه به خود بيان بستم ، لطيفه اي بودم از آن مستم ، اكنون زير سنگ است دستم الهي فرمائي كه بجوي و مي ترساني كه بگريز ، مينمائي كه بخواه و ميگوئي پرهيز.
الهي گريخته بودم تو خواندي ، ترسيده بودم بر خوان نشاندي ابتدا مي ترسيدم كه مرا بگيري به بلاي خويش ، اكنون ميترسم كه مرا بفريبي به عطاي خويش .
الهي چو بدانستم كه توانگري درويش است دوست درويشم ، چون وعده ديدار دوست كردي غلام درويشم .
الهي شادي نمي شناختم مي پنداشتم كه شادم ، اكنون مرا چه شادي كه شادي شناسي را به باد دادم .
الهي چون عزيزان بناز پرورده ما را فراموش كنند تو بر ما رحمت كن.
الهي چون ما را در حجره بي شمع و چراغ مبتلا كنند ايمان ما را تو چراغ لحد ما گرداني ، چون در معامله خود مي نگرم سزاوار همه عقوبتها هستم و چون در كرم تو نظاره ميكنم سزاوار همه خداونديها هستي.
الهي غافلانيم نه كافرانيم ، صمدا به بركت نواختگان حضرت تو و به بركت گداختگان هيبت تو ، الهي به بركت متحيران جلال تو و به بركت مقهوران قهر تو كه ما را به صحراي هدايت آري و از اين وحشت آباد به روضه اقدس رساني .
الهي حاجت بسيار دارم و بر همه چيز توانائي ، آنچه ميخواهم ميتواني كه به اين بنده برساني و از شر ظالمان مرا برهاني ، اي رحمت تو دستگير ما واي كرم تو عذر پذير ما ، اي داننده هر حالي و شنونده هر شكوائي ، اي مجيب هر خواننده واي قريب هر داننده .
الهي داني كه بي تو هيچكسم ، دستم گير كه در تو رسم ، به ظاهر قبول دارم و به باطن تسليم ، نه از خصم باك دارم نه از دشمن بيم ، اگر دل گويد چرا ؟ گويم سر افكنده ام و اگر خرد گويد چرا ؟ جواب دهم كه من بنده ام.
الهي به بركت صديقان درگاه تو ، به بركت پاكان درگاه تو كه حاجت اين بيچاره درمانده و مهمات جميع مومنين ومومنان را بر آورده بگرداني و آنچه اميد ميداريم به عافيت و دوستكامي برساني و پيش از مرگ توبه نصوح كرامت نمائي و ختم كارها به كلمه شهادت فرمائي.

منبع : سايت besoynor.parsiblog.com
 


مطلب بعدي